تبليغاتX
Sherhaُُ - sher. iran

Sherhaُُ

-شعر-ترانه Sher -taraneh

sher. iran

شعر از شهريار
آمدي ، جانم به قربانت ، ولي حالا چرا

بي وفا ، حالا كه من ، افتاده ام از پا چرا ؟

نوش داروئي وبعد از مرگ سهراب آمدي

سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟

عمرما را مهلت امروزوفردای تو نیست !

من که ، امروز مهمان تو ام ، فردا چرا ؟

نازنینا ، ما به ناز تو ، جوانی داده ایم

دیگر اکنون ،با جوانان ناز کن با ما چرا؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن ازچون منی شیدا چرا؟

شور فرهادم ز پرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین ، جواب تلخ ، سر بالا ، چرا؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر ، با بخت خواب آلود من لالا چرا؟

آسمان ، چون جمع مشتاقان ، پریشان میکند

در شگفتم ، من نمیپاشد ز هم ، دنیا چرا؟

در خزان هجر گل ، ای بلبل طبع حزین

خاموشی شرط وفا داری بود غوغا چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميكند

در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا؟

شعر از پروین اعتصامی

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست



گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: می باید ترا تا خانه ی قاضی برم

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانه ی خمار نیست؟

گفت تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم

گفت: پوسیده ست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زآن چنین بیخود شدی

گفت: ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را

گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

شعر زیبای عاشقانه


شعر از استاد معینی کرمانشاهی

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه اول كه اول ظلم را ميديدم

از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي

به روي يكدگر ويرانه مي كردم


عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه در همسايه صدها گرسنه،

چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم

بر لب پيمانه مي كردم


عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم يكي عريان و لرزان،

ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را واژگون مستانه مي كردم


عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم

نه گوش از بهر استعمار اين بيدادگرها تيز كرده

پاره پاره در كف زاهد نمايان

سبحه را صد دانه مي كردم


عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را

كوه به كوه آواره و ديوانه مي كردم


عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم


عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
به عرش كبريائي با همه صبر خدايي
تا كه مي ديدم عزيز نابجايي

ناز بر يك ناروا گرديده خواري مي فروشد

گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي كردم


عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم مشوش عارف و عامي

به برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش


به جز انديشه عشق و وفا معدوم

هر فكري در اين دنياي پر افسانه مي كردم


عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم
همين بهتر كه او

خود جاي خود بنشسته و

تاب تماشاي زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد
اگر نه من جاي او بودم يك نفس

كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي كردم


عجب صبري خدا دارد
عجب صبري خدا دارد

 

شعر از رهی معیری:

بايد خريدارم شوي تا من خريدارت شو م

وزجان و دل يارم شوي
تا عاشق زارت شوم

من نيســــــتم چون ديگران بازيچه بازيگران

اول به دام آرم ترا
و آنــــــگه گرفتارت شوم

 

از سعدی شیرازی

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

-عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

  باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه-

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

-که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

-توبزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

----------

این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت-

--همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا-

---در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم----چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو درخانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی



شعری از حافظ شیرازی


هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد


خداش در همه حال از بلا نگه دارد


حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست


که آشنا سخن آشنا نگه دارد


دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای


فرشته​ات به دو دست دعا نگه دارد



صفحه نخست


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 14:59  توسط shaereh   | 

 
*********** ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^